برنگشتم به روش،حتی برای دعوا،مرافعه،قهر،از در خارج شدم.خیابان رابه دو گذشتم، هنوز داشت پشتم می اومد،صدای پاشنه ی چکمه هاشو می شنیدم،می دویدو صدام می کرد…

آن طرف خیابان ایستادم،جلو ماشین،هنوز هم پشتم بهش بود، کلید انداختم درو بازکنم، بنشینم وبروم، برای همیشه،صدای بوووق ترمزی شدیدوناله ای کوتاه ریخت تو جانم،توگوشهام…

تندی برگشتم دیدمش،پخش خیابان شده بود،به رو افتاده بود جلو،ماشینی که بهش زده بود،رانندش داشت می زد تو سرخودش.سرش خورده بود به آسفالت وخون،….

،ترسیده بودم ، دویدم طرفش، بالا سرش واستادم…

مبهوت

گیج

منگ

هاج و واج نگاش کردم…

تو دست چپش بسته ی کوچیکی بود،کادوپیچ،محکم چسبیده بودش،نگام رفت موند رو آستین مانتوش،که بالا رفته بود…ساعتش پیدا بود،۴و۵دقیقه.نگام برگشت طرف ساعتم که بود۴و۴۵دقیقه…

گیج،درب و داغون،نگاه به ساعت راننده ی بخت برگشته کردم…

۴و۵دقیقه بود!