سپيده

 

دل من

با طلوع هر سپيده

از روياهاي دور عشقهاي تلخ خبر مي‌دهد!

 

نور خورشيد

قاصد دريغ‌هاي بي‌مرز است

و اندوهي كور در عمق روح !

شب حجاب سياهش را بر مي‌چيند

تا روز گستره‌ي پرستاره را بپوشاند !

 

با اين روان شب‌زده چه خواهم كرد،

در اين دشت در محاصره‌ي فلق؟

اگر فانوس چشمهاي تو خاموش شود

و تنم حرارت نگاهت را حس نكند

چه خواهم كرد؟

چرا تو را در آن شب روشن از دست دادم ؟

 

سينه‌ام امروز

مثل ستاره‌أي مرده باير است !

 

 

از: فدريكو گارسيا لوركا (1936-1898)، اسپانيا