حضرت داوود در حال عبور از بیابانی، مورچه ای را دید که مرتب کارش این بود که از تپه ای خاک بر می داشت و به جای دیگری می ریخت. از خداوند خواست که از راز کار آن مورچه آگاه شود.مورچه به سخن آمد که: معشوقی دارم که شرط وصال خود را آوردن تمام خاکهای آن تپه به این محل قرار داده است!

داوود فرمود: با این جثه کوچک تو تا کی می توانی خاکهای این تل بزرگ را به محل مورد نظر منتقل کنی؟ و آیا عمر تو کفایت خواهد کرد؟

مورچه گفت: همه ی اینها را می دانم ولی خوشم که اگر در راه این کار بمیرم به عشق محبوبم مرده ام!