نقش خیالی میکشم فال دوامی میزنم.........

یه دنیا دلم گرفته

دلم تنگ شده اما نه برای دیگری که مرا از خودش می راند

دلم برای خودم تنگ شده . . .

میخواهم تمام دل تنگی هایم را، تمام بغضهایم را فریاد کنم:

ما را چه شده است که دردهایمان رفته اند در دفتر خاطراتمان بین خاکهای صندوقچه ی مادربزرگ؟

چه شده که زخمها را دیگر حس نمیکنیم؟

دنیایمان چرا رنگی گرفته غیر از آنکه خدا میخواست؟

چرا دل شکسته ها شده اند به تعداد تمام آدمها؟

چرا یاد گرفته ایم وقتی یکی هست، دیگری باید برود؟ آیا زمین بزرگ نیست؟

چگونه پدرها و رفقایش را فراموش کرده ایم؟

یکی جواب بدهد که سلامتی مهمتر است یا سهمیه دانشگاه ؟

بگویید غیرت مردانه چه شده است ؟

بس نیست بی قرار کنیم دل را برای پول ؟

چرا حجاب معنایش در یکجا بود آن هم نماز؟ آیا خدا نامحرم است؟

چگونه اشکها را می بینیم و از دستهای خالی خود شرمگین نمی شویم؟

چرا می ترسیم عاشق شویم؟

چه بلایی سر عشق آورده ایم که دروغ را هم به آن تزریق کرده ایم؟

چرا انجیل و تورات و قرآن رفته اند در موزه؟

چگونه گذاشته ایم لباسهایمان را شیطان قیچی بزند؟ 

کسی بگوید جوانهای امروز را، جوانان آخرالزمان را که یاری می دهد؟

چرا دیگر تلاشی نمی کنیم برای سربلندی در برابر چشمان مولا ؟

 آیا نا امید شده ایم از آمدن منجی ؟

چرا . . . چرا . . . چرا . . . ؟؟؟

دل تنگیهایم را گفتم شاید نفسم باز هم بالا بیاید . . .

می خواهم امیدوار باشم و دیگر نگویم:

شاید این جمعه بیاید ... شاید ...

میخواهم فریاد کنم :

حتما، قطعا ، یقینا ... مهدی دارد به خانه مان می رسد

باید شتاب کرد . . . و به استقبالش رفت . . .

سریعتر عود و اسپند را مهیا کنید . . .

 

دل من پشت سرت کاسه ی ابی شد و ریخت

                                                         کی شود پیش قدمهای تو اسپند شوم...