کوهنورد همانطور که داشت بالا میرفت، در حالی که چیزی به فتح قله نمانده بود، ناگهان پایش لیز خورد و با سرعت هر چه تمامتر سقوط کرد.. سقوط همچنان ادامه داشت و او در آن لحظات سرشار از هراس، تمامی خاطرات خوب و بد زندگیاش را به یاد میآورد. داشت فکر میکرد چقدر به مرگ نزدیک شده است که ناگهان احساس کرد طناب به دور کمرش حلقه خورده و وسط زمین و هوا مانده است. حلقه شدن طناب به دور بدنش مانع از سقوط کاملش شده بود. در آن لحظات سنگین سکوت، چارهای نداشت جز اینکه فریاد بزند: “خدایا کمکم کن”. ناگهان صدایی از دل آسمان پاسخ داد از من چه میخواهی ؟ – نجاتم بده. – واقعاٌ فکر میکنی میتوانم نجاتت دهم.؟– البته تو تنها کسی هستی که میتوانی مرا نجات دهی. – پس آن طناب دور کمرت را ببر. برای یک لحظه سکوت عمیقی همه جا را فرا گرفت و مرد تصمیم گرفت با تمام توان به طناب بچسبد و آن را رها نکند. روز بعد، گروه نجات آمدند و جسد منجمد شده یک کوهنورد را پیدا کردند که طنابی به دور کمرش حلقه شده بود در حالیکه تنها یک متر با زمین فاصله داشت!!
و شما؟ شما تا چه حد به طناب زندگی خود چسبیده اید؟ آیا تا به حال شده که طناب را رها کرده باشید؟ هیچگاه به پیامهایی که از جانب خدا برایتان فرستاده میشود شک نکنید. هیچگاه نگویید که خداوند فراموشتان کرده یا رهایتان کرده است. هیچگاه تصور نکنید که او از شما مراقبت نمیکند و به یاد داشته باشید خدا همواره مراقب شماست
+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم مرداد ۱۳۹۰ ساعت 2:7 توسط IMAN_SAFA
|
ﺑﺎﻋﺮﺽ ﺳﻠﺎﻡ ﺧﺪﻣﺖ ﺗﻤﺎﻡ ﺑﭽﻪ ﻫﺎﯼ ﺧﻮﺵ ﺫﻭﻕ ﻭﺑﺎﺣﺎﻝ ﻭﺑﺎ ﺟﻨﺒﻪ ﮐﻪ ﻣﺎ ﺭﺍﺑﺎﻧﻈﺮﺍﺕ ﺧﻮﺑﺸﻮﻥ ﯾﺎﺭﯼ ﻣﯽ ﮐﻨﻦ ﺗﺎ ﺍﯾﻦ ﻭﺑﻠﺎﮒ ﺭﻭﺯ ﺑﻪ ﺭﻭﺯ ﺑﻬﺘﺮ ﺷﻪ ﻫﺪﻑ ﺍﺯ ﺍﯾﺠﺎﺩ ﺍﯾﻦ ﻭﺑﻠﺎﮒ ﺳﺮﮔﺮﻣﯽََ ﻭ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺷﻮﺧﯿﻪ ﺍﻟﺒﺘﻪ ﺑﺎ ﺑﺎﺟﻨﺒﻪ ﻫﺎﺿﻤﻨﺎ ﻗﺼﺪ ﺍﻫﺎﻧﺖ ﺑﻪ ﻫﯿﭻ ﺷﺨﺼﯿﺘﯽ ﺭﺍ ﻧﺪﺍﺭﯾﻢ ﻟﻄﻔﺎ ﻧﻈﺮﺍﺕ ﺧﻮﺩﺗﻮﻥ ﺭﻭ ﺑﺬﺍﺭﯾﻦ ﺧﻮﺷﺤﺎﻝ ﻣﯿﺸﯿﻢ.ﺍﺯ ﻃﺮﻑ ﺑﺮﻭ ﺑﭻ ﺑﻬﺪﺍﺷﺖ ﻣﺤﯿﻂ ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩ ﻋﻠﻮﻡ ﭘﺰﺷﮑﯽ ﮐﺮﻣﺎﻥ